
2- حلزون مي تواند سه سال بخوابد.
3- اگر جمعيت چين در يک صف مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچ وقت تمام نخواهد شد.
4- خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40 هزار دلار صرفه جويي کند.
5- ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73 هزار مترمربع پيتزا مي خورند.
6- چشم هاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است.
7- پروانه ها با پاهايشان مي چشند.
8- گربه ها مي توانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند. در حاليکه سگ ها کمتر از ده صدا.
9- تعداد چيني هايي که انگليسي بلدند; از تعداد آمريکايي هايي که انگليسي بلدند! بيشتر است.
10- فيل ها تنها حيواناتي هستند که نمي توانند بپرند.
11- هربار که يک تمبر را زبان مي زنيد، 1/10 کالري انرژي مصرف مي کنيد.
12- تمام خرس هاي قطبي، چپ دست هستند.
13- اگر يک ماهي قرمز را در يک اتاق تاريک قرار دهيد، کم کم رنگش سفيد مي شود.
14- اگر بصورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژي صوتي لازم براي گرم کردن يک فنجان قهوه را توليد کرده ايد.
15- کوتاهترين جنگ در تاريخ 1896 بين نازي ها و انگلستان رخ داد که 38 دقيقه طول کشيد.
16- هر تکه کاغذ را نمي توان بيش از 9 بار تا کرد.
17- چشم هاي ما از بدو تولد همين اندازه بوده اند، اما رشد دماغ و گوش ما هيچ وقت نمي تواند متوقف شود.
18- در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از ميلاد ساخته شده است. به اندازه اي سنگ بکار رفته که مي توان با آن ديواري آجري به ارتفاع 50 سانتي متر دور دنيا ساخت.
19-.am I کوتاهترين جمله کامل در زبان انگليسي است.
20- اگر تمام رگ هاي خوني را دريک خط بگذاريم، تقريبا 97 هزار کيلومتر مي شود.
2- حلزون مي تواند سه سال بخوابد.
3- اگر جمعيت چين در يک صف مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچ وقت تمام نخواهد شد.
4- خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40 هزار دلار صرفه جويي کند.
5- ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73 هزار مترمربع پيتزا مي خورند.
6- چشم هاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است.
7- پروانه ها با پاهايشان مي چشند.
8- گربه ها مي توانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند. در حاليکه سگ ها کمتر از ده صدا.
9- تعداد چيني هايي که انگليسي بلدند; از تعداد آمريکايي هايي که انگليسي بلدند! بيشتر است.
10- فيل ها تنها حيواناتي هستند که نمي توانند بپرند.
11- هربار که يک تمبر را زبان مي زنيد، 1/10 کالري انرژي مصرف مي کنيد.
12- تمام خرس هاي قطبي، چپ دست هستند.
13- اگر يک ماهي قرمز را در يک اتاق تاريک قرار دهيد، کم کم رنگش سفيد مي شود.
14- اگر بصورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژي صوتي لازم براي گرم کردن يک فنجان قهوه را توليد کرده ايد.
15- کوتاهترين جنگ در تاريخ 1896 بين نازي ها و انگلستان رخ داد که 38 دقيقه طول کشيد.
16- هر تکه کاغذ را نمي توان بيش از 9 بار تا کرد.
17- چشم هاي ما از بدو تولد همين اندازه بوده اند، اما رشد دماغ و گوش ما هيچ وقت نمي تواند متوقف شود.
18- در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از ميلاد ساخته شده است. به اندازه اي سنگ بکار رفته که مي توان با آن ديواري آجري به ارتفاع 50 سانتي متر دور دنيا ساخت.
19-.am I کوتاهترين جمله کامل در زبان انگليسي است.
20- اگر تمام رگ هاي خوني را دريک خط بگذاريم، تقريبا 97 هزار کيلومتر مي شود.
♥تمام محبتت را به پای دوستت بریز اما نه تمام اعتمادت را ...
♥عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود
♥رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند
♥ از شمع آموختم که :ایستاده بمیرم بی صدا بمیرم به پای دوست بمیرم
♥از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه که آرزویش را داریم
♥ زندگی 3 ایستگاه دارد!عشق...جدایی....و مرگ آقا قربونت ایستگاه اول پیاده می شم
♥اگه یه روز سراغم رو گرفتی و ازم خبری نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم
♥خوشبخت ترین فرد كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد
در نگاه كسانی كه پرواز را نمی فهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری كوچكتر خواهی شد
♥ عشق مثل یک ساعت شنی می ماند همزمان که قلب را پر می کند مغز را خالی می کند!!
♥هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند
♥ بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
♥دیگه یار نمی خوام وقتی که می بینی عشق دوروغه
♥چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو عاشقی چیست؟؟؟؟؟؟ اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت بمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری
♥ اگه روزی شاد بودی، بلند نخند كه غم بیدار نشه و اگه یه روز غمگین بودی، آرام گریه كن تا شادی ناامید نشه
♥عشق گلی است كه اگر آن را به قصد تجزیه و تحلیل پرپر كنید، هرگز قادر نخواهید بود كه آن را دوباره جمع كنید
♥ بعد از مرگم تکه یخی به شکل صلیب بر روی سنگ قبرم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید اب شودوبه جای یار برایم گریه کند
ادیسون در سنین پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود
هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود
در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است
آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود
پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر میبرد
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی می بینی چقدر زیباست!
رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟
حیرت آور است!
من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است!
وای ! خدای من، خیلی زیباست!
کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید.
کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت.
نظر تو چیه پسرم؟
پسر حیران و گیج جواب داد:
پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟
چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید.
مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکــر می کنیم. الان موقع این کار نیست
به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ظبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمود.
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را
فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت بتنهایی از کوه بالا برود.
تاریکی شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید.
ابر روی ماه و ستاره ها را نیز پوشانده بود.
همه چیز سیاه بود.
همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ، پایش لیز خورد.
و در حالی که به سرعت سقوط می کرد ، از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک
مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویداد های خوب و بد
زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود
و فقط طناب او را نگه داشته بود. ودر این لحضه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه
فریاد بکشد :
"خدایا کمکم کن"!
ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:"از من چه می خواهی ؟"
ای خدا نجاتم بدد !
واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟
البته که باور دارم !
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن.....
مرد سکوت کرد و اندیشید و بعد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد ....
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک
طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.در حالی که فقط یک متر از
زمین فاصله داشت.
وشما چقدر به طنابتان وابسته اید؟
و چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کردهاند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :
کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت.
يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دوید...
پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند.
فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد...
روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید.
مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم شما زندگي پسرم را نجات دادی".
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم".
در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.
اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"
كشاورز با افتخار جواب داد:"بله"
با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد...
سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين !
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر میکنند...


